| سه نقطه ستان |
|
| PersianBlog | Free Templates | Blogs List | |
دهنتون آب افتاد نه؟؟؟؟؟
خیلی ردیفه هر موقع از شریعتی رد میشم باید یه ناخونکی بزنم
امتحان کنید
پشیمون نمیشید.
شریعتی پائین قیطریه ساندویچ بهاران (البته مطمئنا" خیلی ها میشناسن)
| لینک |
اونایی که سابقه طولانی تو اداره جات دارن میگن از ضعیف ترین خانمی که تو مجموعه کار
میکنه هم بترس!!!!
شاید تو نگاه اول بی معنی بیاد ولی درسته
متاسفانه بخاطر تفاوتی که بین خودشون و مردها حس می کنن(البته متاسفانه این اقتضای
فرهنگ ماست) معمولا" سعی می کنن تشکل قوی ایجاد کرده تا بتونن غیر مستقیم با قدرتی
که پیدا می کنن(البته متاسفانه بیشترش بخاطر خانم بودنشون و آقایونی که فقط ظاهرا" مرد
هستند!!!!) همه چیز رو مدیریت کنن (حتی مدیرعامل رو).
جالب اینجاست که یه مرد رو خیلی راحت تر از یه خانم می تونن از صحنه خارج کنن.
امیدوارم موضوع رو گرفته باشید!!!!
به هر حال از من حقیر به شما بزرگواران نصیحت:
مواظب رفتارو کردار خود با خانمها باشید!
گر خواهی بقایی در زندگی پا نذار رو دم زنان قرقرو و بهانه گیر
که به ثانیه محوت کنند از روزگار تو مانی و آن زندگی زار
آن کسان که روزگاری نامیدشان ضعیفه زهی خیال باطل که این روزگار شیرند و تویی آن ضعیفه
| لینک |
روزی که نتایج انتخاباتو اعلام کردن یعنی 23 خرداد دقیقا سالگرد عقد من بود
بماند که حسابی از
صبح تو شک بودم
ولی بخاطر خاطرات خوب گذشته سعی کردم از این حس در بیام که همینطور
هم شد و جاتون خالی از عصرتا آخر شب خوش گذروندیم اما.....
تقریبا" ساعت 11 شب بود که برگشتیم منزل کنار آسانسور ایستاده بودم که احساس کردم صداهایی
میاد مثل تظاهرات.
بله شروع شده بود. زیاد اهمیت ندادمو رفتیم بالا.ساعت 2.30 شب از صدای جیغ دخترها و دادو بیداد
مردها و خورد شدن شیشه ها از خواب پریدم یک لحظه به یاد ماشین افتادم می خواستم برم ولی
می ترسیدم
خلاصه رفتم.
چشمتون روز بد نبینه وارد پارکینگ که شدم اول از همه یه شیشه عقب –بعد دو چراغ جلو- دو تا
ماشین که شیشه عقب رو خورد کرده بودند دیگه نمی تونستم راه بیام هر چی نزدیک تر میشدم به
ماشین خودم فجایع بدتر بود تقریبا" 5 تا ماشین مونده بود به موضوع مربوطه ،دو تا ماشین را کامل
آتیش زده بودند یعنی دیگه خودمو آماده کرده بودم واسه یه خسارت درست حسابی و ففقط داشتم فکر
می کردم بیمه بدنه این جور عواقبو پوشش میده یا نه که رسیدم به ماشینم 
آروم آروم اول چراغهای جلو بعد...... سرتونو درد نیارم فقط یه چراغ عقب رو شکسته بودند.
نمیدونین چقدر خوشحال شدم
تو حالت عادی اگه این اتفاق می افتادو مردم خوشحالیه منو
می دیدن فکر می کردن کاملا" خل شدم.
به هر حال مردم می گفتن گارد ویژه این کارها رو
کرده اونها هم می گفتن مردم این کارها رو کردن خلاصه منم بیخیال شدمو رفتم.
از اونجایی که زندگیه بنده یکی از پر ماجراجو ترین زندگیهاست خلاصه روزهای خوب و بدش
هم باید در کنارش موارد دیگه هم باشه وگرنه که ..............

| لینک |
دیشب ساعت ١١ از اهواز رسیدم خونه
اومدم سر یخچال دنبال یه خوردنی می گشتم که دیدم آخر یخچاله .
جلوش هم یک کیسه پر از خیار بود.داستان از این قرار بود که دو هفته پیش مهمان داشتیم و هم من و هم خانومم خیار خریده بودیم خلاصه کلی خیار شده بود.دیشب دیدم دیگه داره خراب میشه(البته توپلاستیک دربسته گذاشته بودیم)
یک لحظه به فکرم رسید فردا به عنوان سوغاتی از اهواز ببرم شرکت هم کار نوعی هست هم اینکه از دستشون راحت میشیم.
جاتون خالی صبح که اوردن سر میز بماند که کلی همه خندیدن من خودم دو برابر تو دلم می خندیدم.
جالبتر از همه این بود که یکی از خانومها می گفت مزشم با خیارهای تهران فرق می کنه بنده خدا نمیدونست تفاوت مزش بخاطر اینه که دو هفته تو یخچال مونده بوده.
خداییش قصدم اذیت نبوده فقط هم ما از دست خیارها راحت شدیم و هم اینکه سر صبح تو واحد بوی خوش خیار همه جا رو پر کرده بود.در ضمن مطمئنا" همشون این متنو اینجا می خونن فقط امیدوارم واسم فحش ننویسن.حالا واقعا" چه عیبی داره یکی خیار سوغات بیاره؟؟؟؟؟
(من بیگناه بیدم)
| لینک |
دیروز من رفته بودم اهواز به عنوان ماموریت ،در حال برگشت به فرودگاه اهواز متوجه شدم که احمدی نژاد داره میادو حسابی هم خیابونها شلوغ بود
.خلاصه سرتونو درد نیارم برای اولین بار مستفیض شدم و ایشون رو از نزدیک مشاهده کردم جای همتون خالی بود البته اون لحظه به یاد همتون بودم نگران نباشید.
در ضمن یه متن قشنگی هم پشت یک ماشین دیدم که از فرط هیجان نتونستم جلوی خودمو بگیرم و عکسشو گرفتم که احتمالا" دارید مشاهده می کنید.

| لینک |
بعد از 5 سال کار در جنوب کشور اونم با شرایط خیلی بد و مسئولیت آنچنانی فرصتی پیش اومد که تو یه شرکت نسبتا" بزرگ در تهران به عنوان ........ مشغول به کار شم. خوب خیلی خوشحال کننده است که دیگه جنوب نمیرمو پیش همسرم هستم ولی بحث مالی رو چیکار.......... بگذریم که دلم خونه
تو جنوب وقتی با پیشکسوتها صحبت می کردم و ازشون می پرسیدم که چطور تا این سن و سال هنوز هم دور از خانواده مشغول به کار هستید می گفتن این سرنوشت اکثر آدمهایی هست که فقط چند سال اول در جنوب کار کرده باشن!!!!
وقتی این جملاتو میشنیدم خیلی می ترسیدم برای همین سعی می کردم که بهش فکر نکنم.
اما الان که تقریبا" 1.5 ماه هست که اومدم تهران عجیب دلم واسه سایتو کار اجرائی تنگ شده اصلا" کار اجرائی با کار دفتری جور در نمیاد ولی به هر حال چاره های نیست باید تحمل کرد.تو دفتر یک سری خانم و آقا هستند که بعدا" با اسم مستعار معرفیشون می کنم تا بتونم داستانها یا بهتر بگم سوتیهایی که پیش میادو راحت براتون تعریف کنم.
فعلا" بدرود.
| لینک |
امروز بعد از گذشت چندین ماه ناخودآگاه دیدم صفحه وبلاگم جلوم بازه!!
یاد قدیما کردمو چند تا از پستاشو خوندم........هی یه لبخندی سراغم اومد
به هر حال یه دفعه حس کردم یه کمکی وبلاگ خونم پائین اومده و بد نیت دوباره شروع
کنم اونم با توجه به اتفاقهای جدید و روزهای پر از سوتیه خودم
پس بزن دنده یک که اومدم
| لینک |
نظرتون در باره سوارشدن ا ز در عقب ماشین چیه؟؟؟؟
تقریبا ١٨روز قشم بودم اونجا یک وانت دو کابین دستم بود تا حالا هم تجربشو نداشتم
از اونجایی که همیشه باید یه اتفاقی بیفته و یه سوتی ساخته بشه اونم از طرف من باز هم اتفاق جالبی افتاد.
تو پروژه های قبلی وانت تک کابین زیاد بود و موردی هم پیش نمیومد اما راجع به این دوکابین
اولین بار که رفتم پمپ بنزین وقتی تموم شد فکر می کنین چه اتفاقی افتاد؟؟؟؟
هیچی خیلی راحت و زیبا رفتم درب عقب سوار شدم
دیدن قیافه مردم البته جالب تر از این کار من بود.بابا چیکار کنم خوب؟؟؟ همش فکر می کردم وانت تک کابین هست و اولین دری که بهش رسیدم باید سوار شم
البته این رو بگم اونجا ٩٠ درصد ماشینها دو کابینه و فکر نکنم هیچ کس تا حالا همچین اشتباهی کرده باشه.
خلاصه از ١۶ باری که بنزین زدم ۴ بار این اتفاق افتاد.وای از دست خودم
| لینک |


